تبلیغات








گاهی به اختراع كمر فكر می كنم

یعنی به اشتباه پدر . . .


غیر از مغضوب علیهم

غیر از مغضوب علیهم
به اشتباه پدر فکر می کنم 
قالب وبلاگ



پوستر مسترکلاس نوازندگی پیانو. 





طبقه بندی: گرافیك،
[ 23 مرداد 94 ] [ 19:52 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون



هر هفته یک گروه جوان کوه می روند

تنها برای رفتنِ اردوی بیش تر

شاید به رنج های زمین رنگ می دهد

دستان پوست کنده ی گردوی بیش تر



پرونده ای است زیر بغل های ناظران

تاکید می کنند زمان را به داوران

ما با پیاله های کمی رو به رو شدیم

تلخی نکن برادر من با شکرلبان



[فلانی]





طبقه بندی: شعر،
[ 26 اسفند 93 ] [ 19:42 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون





علف به شبنم آیینه پوزخندی زد

و لاله را پس از آن خنده بسته بندی کرد

به طرفه العددی تا طناب تا می شد

در استکان فلزی اش نان قندی کرد

و بعد کشتن تنها طناب تنهایی

ضمیر نادم خود را چهارواندی کرد،

درون خمره ی سالک

و نفس سرکش را

غلامِ پرده دری ورپریده چندی کرد

علف چه صحبتی از هرزه با چمن می کرد؟

همان که حرمله با خاندان زندی کرد

شروع گندزدایی لای روبی ها

علف به جلبک تنها نگاه گندی کرد

گذشت یار و به دامان خویش تن فرمود

که در میان حبیب این چنین بلندی کرد؟


[فلانی]





طبقه بندی: شعر،
[ 9 اسفند 93 ] [ 03:43 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون




قسمتی از داستان ام به نام «لِلأمین» :


کنار هم نشسته‌ایم. نسرین دست‌های مرا توی دستانش گرفته و سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام. یادم می‌آید که گفته بود دوست دارم دست‌هایت را بگیرم. حس خوبی دارم. دارد دست‌هایم را واقعن فشار می‌دهد. طوری خودش را لابه‌لای بالاتنه‌ام جا داده که انگار می‌خواهد بگوید از ابراز نیازش ابایی ندارد. نیاز به دقت ندارد که کمی غم‌گین است و عمیقن به من پناه آورده...

در واگن قطار سفیدرنگی هستم که از وسط یک جنگل کم ارتفاع می‌گذرد. یک سالن یک‌سره بدون کوپه با میله‌هایی عمودی که یک دست من از یکی‌شان آویزان شده است. فضای داخل و بیرون قطار به یک اندازه شلوغ و پرجزئیات به نظر می‌رسد. چند وقتی می‌شود که خط او خراب است و به خاطر تماس نگرفتن با من، یک مقدار هم شکرآب هستیم. همین دیروز داشتم فکر می‌کردم که اگر زنگ زد اول به‌اش می‌گویم توی این سه هفته... من توی خواب‌ام. نسرین نمی‌تواند این‌جا باشد. باید بیدار بشوم. آره دارم خواب می‌بینم که این‌جام. بدون هیچ اتلاف وقت یک‌راست طرف درِ پشتی واگن که به واگن قبلی می‌رود، حرکت می‌کنم. درِ کشویی را با هر دو دست از هم باز می‌کنم و وارد واگن... حتا اجازه‌ی پلک زدن به خودم نمی‌دهم... تمام سالن پر از نسرین است. هیچ حرکتی نمی‌کنم. صدها نسرین کیپ تا کیپ توی سالن ایستاده‌اند اما به من نگاه نمی‌کنند. هیچ صدایی در سالن شنیده نمی‌شود. دو متر فاصله بین من و اولین صف نسرین‌هاست. پس‌زمینه‌ی این فاصله، پنجره‌ی بازنشدنی درِ دیگر سالن است که رو به جنگل باز می‌شود. می‌توانم از بالا خودم را ببینم...


     اکنون پشت سر آن نارنجیِ غول‌پیکر بودیم و سرعت هر دومان کم شده بود. دیگر احساس خطر نمی‌کردم و به آرامی حرکت می‌کردیم.

     کامیون ایستاد و ما نیز پشت او و مماس به سپر در لاین مجاور متوقف شدیم. این را ترجیح می‌دادیم به این‌که او را پشت سر بگذاریم. احساس می‌کردیم اتفاق ناخوش‌آیندی قرار است بیفتد. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. ساموئل جکسون درست پشت سر من و جک وسط نشسته بود. چند میمون دم‌دراز با رنگ روشن به ما حمله کردند. دختر موبلوند را به یاد دارم که روی کمر به زمین افتاد. از طرف راست هجوم می‌آوردند. چند ثانیه بعد همه چیز متشنج و به‌هم‌ریخته بود. یکی از آن‌ها بالای سر دختر حاضر شد و پوست سفید دختر پریده‌رنگ‌تر از قبل بود. در یک لحظه با پنجه‌هایی که حتمن داشت و من نمی‌دیدم به او حمله‌ور شد و لحظه‌ای بعد روده و دیگر احشای دختر دیده می‌شد. من هنوز در ماشین بودم. دختر مومشکی و سبزه جسارت بیش‌‌تری داشت و به نظر می‌آمد ترس‌اش را پشت یک‌جور احساس آزادی‌خواهانه پنهان کرده است؛ با این‌حال سرنوشتی روشن‌تر از اولی نداشت. همه درگیر شدند و در اطراف ماشینِ خودمان، همه کشته شدیم. زن سبزه‌رو را پیش از این می‌شناختم و اتفاقن در من علاقه‌ای به او وجود داشت. به لاتین‌ها می‌ماند و پیش از فیلم خشونت‌باری که اخیرا ساخته شد، او را در فیلم دیگری دیده بودم. به خاطر دارم که چراغ قوه‌ی پلیس را از پشت در دهان گذاشته بود و در تونلی که از آن صداهایی می‌آمد به تنهایی جلو می‌رفت...


[فلانی)





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: للامین، داستان پست مدرن، جریان سیال ذهن، پسا ساختار، سورئالیسم ادبی،
[ 23 آذر 93 ] [ 20:31 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون



یک بار زندگی می کنم. با این حال تصمیم گرفتم دو ماه از عمرم رو صرف دیدن سریال لاست (گمشده) کنم. حالا بعد از 5 سال تصمیم گرفتم یک ماه دیگه از عمرم رو صرف دوباره دیدن این فیلم کنم. 
چرا نباید متمدن می شدیم؟ چرا نباید بچه دار می شدیم؟ «من» با «تو» چه فرقی می کنه؟ و آیا فرق می کنه چطور فکر کنیم؟



جان - هر کدوم از ما به یه دلیلی اینجا آورده شدیم.

جک - آورده شدیم... کی ما رو اینجا آورده جان؟

- جزیره. این سرنوشته.

- در مورد سرنوشت با «بون» حرفی زدی جان؟!

- بون یه قربانی بود که جزیره می خواست. بخشی از مسیری که ما رو به اینجا رسوند. منو. تو رو. تا امروز. تا همین الان.

- و این راه، کی تموم می شه، جان؟

- دریچه، جک. همه این اتفاقات افتاد تا ما بتونیم دریچه رو باز کنیم.

- نه، نه. ما داریم دریچه رو باز می کنیم که بتونیم زنده بمونیم.

- زنده موندن یه چیز نسبیه جک.

[سکوت]

- من به سرنوشت اعتقاد ندارم.

- البته که داری. فقط تا حالا نشناختیش.





طبقه بندی: سینما،
برچسب ها: جک شفرد، سریال لاست، ساختار شکنی سینما،
[ 5 آذر 93 ] [ 01:28 ] [ احمد ابراهیمی ]

ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون





یکی از ما اگر

زن یکی از آن‌ها بود

تا نزدیک امام‌زاده رفته بودیم

نمی‌توان مقایسه کرد برف را

با ظرف یا تخم مرغ

تنها بابت حرف مشترک یا سفید

آن‌چه نگه داشته سفید استخوان را

مداومتِ قرائتِ سوره‌ی کهف نیست

مراجعان، زیاد و حوصله‌ی منشی تقریبن کم؛

این کافی نیست؟

تا شمارشِ بی‌حوصله‌‌ی برف

از پنجره

از زن که تخم مرغ نیست که گاز بزنی مثل برف

از خجالت می‌کشم تقریبن

تقریبن استخوان بود منشی، تقریبن تخت

یکی از ما نبود

تقریبن یکی از آن‌ها بود


[فلانی]




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: ساختارگرا،
[ 9 آبان 93 ] [ 21:06 ] [ احمد ابراهیمی ]

ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون



پراید می ­خرم

سعید قول داده

خوش ­خواب که بخرد

رحِم ­اش را می ­بندد و در آینه تف نمی ­کند

رابطه

خطی عمود بر نوسانات پراید نیست

من، سعید و زن اش

نمی ­خوابیم

اما تو

مثل دزدی در اتاق ­ام ایستاده ­ای و می ­پرسی

علم به­تر است یا وسایل ­ات؟

نزدیک می ­شوی

خون می­ بینم

پراید می­ شوم

و از نزدیک­ ترین فروش ­گاه             دست­ برد می­ خرم

آرام پشت سرم را نگاه می­ کنم آرام

لج می­ کند آن ­قدر،             پراید

سعید             تخته ­گاز می ­کند آن­ قدر،

که از خواب بیدار می­ شوم

و در آینه

تف نمی­ کنم


[فلانی]





طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: پراید می شوم، ادبیات پساساختارگرا، شعر پست مدرن، آیخن باوم، فرم فراکتال،
[ 20 شهریور 93 ] [ 21:24 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون




طراحی پوستر «مبانی موسیقی کلاسیک» با محوریت یک ایده ی استعاری 
طراحی شده است.
بهره گیری از استعاره ی پساساختاری در مفهوم (کانسپت)، برخورد چکیده گرایانه در فرم، 
اسلوب گرافیک ژاپن در ساختار و لی اوت فشرده، در مجموع در جهت بازتعریف مبانی موسیقی 
کلاسیک در قیاس با موسیقی باروک و رمانتیک جهت دهی شده اند. 

این پوستر دنباله دار (اپیزودیک) به سفارش «آموزشگاه موسیقی آریا» طراحی شده است.










در لوگوی کارخانه ی «یزد لوله» هم نشینی پرتنش خط و سطح، درهم تنیدگی فرم و نوشتار،
فضای غالب سنگین در بالا و فضای مغلوب در پایین و هم چنین تضاد نوری در رنگ بندی، 
همگی در پشت ماسکی به نام «تک رنگ بودن فرم» مخفی شده اند 
و به نبرد همیشگی با یکدیگر ادامه می دهند. 





Folani Industrial Logo





 و در من تعلق خاطری به این لوگو هست. یا چیزی از او در من هست. یا چیزی از من در او.
چیزی که از من به سمت ژاپن می رود. به سمت حداقل. به سمت سکوت.







طبقه بندی: گرافیك،
برچسب ها: گرافیک ژاپن، کانسپت، پساساختار گرید، لی اوت، فرم فضای غالب و مغلوب،
[ 10 شهریور 93 ] [ 22:51 ] [ احمد ابراهیمی ]
ءإله ­مع ­الله؟ قلیلاماتذکرون





قسمتی از داستان جدیدم به نام «ناف»:


... لحظه ­ای احساس کرد تمام بدن ­اش گر گرفته است. چه­ قدر می­ توانست مضحک باشد اگر یک افسر داخل یک ماشین با شیشه­ های ضدگلوله بال بال بزند و از یک زن چاق تقاضای کمک کند؛ آن ­هم یک افسر زن با صورت و انگشتان کشیده. احتمالن بعد از آن فقط برای رفتن به کارگزینی بهتر است به اداره برود. ماشین شدیدن داشت می ­سوخت. نه شبیه ذوب شدن؛ مثل کبریتی که زیر ذره بین به یک باره شعله می کشد.

 با خودش گفت آیا هیچ ­یک از مردمی که در تمام زندگی ­اش دیده بود، می ­توانستند تصور کنند اکنون در چه وضعیتی گیر افتاده است؟ آنان که او را ستایش می ­کردند و آن ­ها که از او نفرت داشتند. تمام مردمی که اکنون در این شهر او را می­ شناسند، همین الان مشغول چه کاری هستند؟ ممکن است یکی از آن­ ها همین الان وضعیتی شبیه او داشته باشد؟ یا دیروز یا فردا در وضعیتی مثل او گیر بیفتد؟ نه امکان ندارد. این اتفاق ­ها برای او می­افتد چون شغل خاصی دارد. افسر نمی ­توانست مسیر افکارش را کنترل کند. حتا اگر یک مرد بود این اتفاق برایش نمی­ افتاد. تصاویر ذهنی ­اش او را به هر طرف می­ خواستند می ­کشیدند. او فکر کرد شاید اگر بعضی از کسانی که او را می شناسند، از وضعیت او مطلع شوند، باز هم واکنش خاصی نشان ندهند. حتا شاید در اولین نگاه نتوانند جلوی خنده­شان را بگیرند و پریشانی او برای­شان مسخره به نظر بیاید.

...

... دست از وارسی محیط برداشت و با گام های سریع که بدن اش را می لرزاند به سمت اتاق رفت. هر لحظه فضای بیش تری از اتاق قابل رویت می شد. نور بسیار گرم و زردرنگی بر لبه ی راست اشیای داخل اتاق نشسته بود. انگار واقعن رنگ آمیزی شده بود. او با خودش فکر کرد می شود یک نفر بنشیند و با حوصله، لبه ی راست همه چیز را رنگ کند. حتا می توانست شبیه یک کار هنری بشود؛ از آن جور هنرهای عجیب و غریب که یکی، دو بار توی شبکه های ماهواره ای درباره شان حرف می زدند. 

او با خود فکر کرد هر رنگ دیگری به جز زرد، کار را خراب می کند. اول با خودش گفت حتمن چون الان دارم این منظره را به رنگ زرد می بینم نمی توانم رنگ دیگری را تصویر کنم، اما بعد به خود گفت حتمن علت اش این است که نور معمولی زردرنگ است. بعد با خودش گفت من که از این جور کارها سر درنمی آورم اما شاید کسی پیدا بشود که این طرح را اجرا کند. اما اگر ایده ام را به نام خودش برداشت چه کنم؟ 

دو قدم دیگر به اتاق نزدیک شده بود و آهسته آهسته اجزای بیش تر اتاق زیر نور زرد تلفیق می شد. با خود گفت واقعن چه جور آدمی ممکن است بنشیند لبه ی راست همه ی وسایل را رنگ زرد بکند؟ اگر واقعن چنین آدمی وجود داشته باشد، در تمام لحظه هایی که مشغول کار با رنگ است به چه چیز فکر می کند؟ به رنگ زرد؟ به لبه ی راست اشیا؟ به این که هر کس آن وسایل را رنگ شده ببیند بی اختیار به خود می گوید چه جور آدمی نشسته این لبه های راست را رنگ کرده؟

...


[فلانی]





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان پست مدرن، ضد داستان، ضد روایت، تحلیل پساساختارگرا،
[ 27 مرداد 93 ] [ 02:36 ] [ احمد ابراهیمی ]



بی نهایت غم گین ام

 


[ 23 مرداد 93 ] [ 00:30 ] [ احمد ابراهیمی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3